تاريخ : شنبه بیست و نهم آذر 1393 | 8:18 | نویسنده : fatemeh |

 



تاريخ : یکشنبه بیست و سوم آذر 1393 | 9:35 | نویسنده : fatemeh |
مانند درخت مهربان می شوی و بی آزار ...

اگر یکی از چشمانت به تنومندی و برگ و بارت باشد و به بهار

و چشم دیگرت به هیزم شکن و خزانی که از آن فراری نیست ...



تاريخ : سه شنبه هجدهم آذر 1393 | 9:8 | نویسنده : fatemeh |
به نام خدا

بعد از کلی فاصله من امروز باز به دنیای مجازی بازگشتم. یاد اون روزا و اون بچه ها بخیر، چه دورانی داشتیم. چقدر شاد بودیم. امیدوارم باز بتونیم همدیگرو پیدا کنیم و یه انجمن جدید بسازیم.



تاريخ : یکشنبه نهم آذر 1393 | 9:17 | نویسنده : fatemeh |
ای نام تو بهترین سرآغاز                      بی نام تو نامه کی کنم باز

سلام سلام سلام، سلام به تمام دوستان و خواننده های گل وبلاگم

به یاد دوران دبستان من این شعر رو انتخاب کردم برای شروع دوباره فعالیت وبلاگم.

از امروز دوباره زندگی در این وبلاگ جریان داره و انشاءالله که بتونم متن های زیبا و دل نوشته های دلنشینی رو بذارم براتون که لذت ببرین.

 



تاريخ : یکشنبه نهم آذر 1393 | 9:10 | نویسنده : fatemeh |

اشکهای تلخی که بر ‌گورها میچکند،


حرفهایی هستند که روزگاری باید بر زبان می امدند...‏



تاريخ : یکشنبه ششم مرداد 1392 | 10:6 | نویسنده : fatemeh |
لحظه های سکوتم

پر هیاهو ترین دقایق زندگیم هستن

مملو از انچه

میخوام بگم

و ...........

نمیگم



تاريخ : یکشنبه ششم مرداد 1392 | 9:46 | نویسنده : fatemeh |
شـخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر.

شخصیت من چیزیه ک من هسـتم

اما برخورد من بستگی داره ک تو کی باشی|



تاريخ : یکشنبه ششم مرداد 1392 | 9:18 | نویسنده : fatemeh |

 

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه كردی اگر بد كردم و هرگز به روی خود نیاوردی

 اگر زخمی كشیدی تو گاهی از زبان من اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من...

گناهم را ببخش .... حلالم کن و بعد دعایم کن



تاريخ : دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 | 21:43 | نویسنده : fatemeh |
حقیقت رویاهایم را ربود
چه بی صدا خوردشان کرد
دیگر برنمی گردند
مرا در گمراهی جاده ام نهاد و رها کرد
پلهای خراب شده ام را چگونه از نو بسازم؟
تکه تکه های رویایم را میبینم
ولی نگاه یاس به انها نکردم
اشکهایم را برای خنده دل جمع کردم
باید چهار دیواری رویایم را بسازم
فرصت پرواز به اوج رهایی کم ست
حسرتهای دیرینه تنها شده اند
باید رهایشان می کردم
باید حقیقت را در گوشه ای از رویایم جای دهم
تا نشکند انچه مرا از نو ساخت



تاريخ : چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 | 21:35 | نویسنده : fatemeh |

همه جا ساکت، سکوت سنگین و دل من نیز چون پاییز...

من در این خلوت شب، من در این زوزه باد...

چشمانم به تاریکی عادت کرده اند و قلبم نیز به تنهایی، در حسرت یک پناهگاه حیران مانده است.

غمی سینه ام را می فشارد. قلبم را سخت در آغوش گرفته است. دلم را می فشارد. عالمی را در وجودم احساس می کنم. باید رفت، به کجا و چرا باید رفت...؟

باید رفت...

از کجا تا به کجا باید رفت...؟

شاید از زمین تا به افق باید رفت، شاید آنجا که دگر ابری نیست یا که پناهگاهی ست و باید زیست و آنجا خواهم زیست، شاید از زمین تا به خدا باید رفت... شاید که قصه ی غصه ی گمشده را فراموش کنم...

شاید...!



تاريخ : پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 | 23:11 | نویسنده : fatemeh |

   انتظار وفا نداشته باش از روزگار گذشته!!  فصل های بی وفا...

   سال های بی وفا...!   منتظر یک امید نباش از عشق    از دوستی!

  زبون هایی که می گویند دوستت دارم! بی وفا هستند..

   دارد روزی می رسد که گل ها درون باغچه دل میخشکند!!

   تمام حقایق با دروغ آمیخته میشود!!

   عاشقان بیهوده انتظار رفتگان را میکشند.....

   مسافران بی وفا    راه های بی وفا...

   بفهم که دنیا خالی از وفاست....

   دوستانی که عمرت را به پایشان گذاشتی بی وفایند!!!

   بفهم که زندگی خالی از محبت است خالی از عشق!!!

   کسانی که برایشان جان دادی همه بی وفایند....!!!

  انتظار از هیچ کس نداشته باش حتی زندگی چون

                       آن هم بی وفاست!!!



تاريخ : سه شنبه سوم آبان 1390 | 18:33 | نویسنده : fatemeh |

I Always Remember You

به یاد او...



تاريخ : سه شنبه سوم آبان 1390 | 18:18 | نویسنده : fatemeh |




تاريخ : پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 | 17:34 | نویسنده : fatemeh |

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم...

ديروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند

و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و

يادآوري خاطرات با تو بودن.

و نمی دانم چرا به تمام حرفهایم سکوت تو غلبه می کند و تو لام تا کام بی حرفی .

 باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت.

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،

اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

 به يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

به مهرباني باران ،

يادم كن...

در هر شبي كه بي ستاره شد...



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 | 11:13 | نویسنده : fatemeh |