|
حقیقت رویاهایم را ربود
همه جا ساکت، سکوت سنگین و دل من نیز چون پاییز... من در این خلوت شب، من در این زوزه باد... چشمانم به تاریکی عادت کرده اند و قلبم نیز به تنهایی، در حسرت یک
پناهگاه حیران مانده است. غمی سینه ام را می فشارد. قلبم را سخت در آغوش گرفته است. دلم را می
فشارد. عالمی را در وجودم احساس می کنم. باید رفت، به کجا و چرا باید رفت...؟ باید رفت... از کجا تا به کجا باید رفت...؟ شاید از زمین تا به افق باید رفت، شاید آنجا که دگر ابری نیست یا که
پناهگاهی ست و باید زیست و آنجا خواهم زیست، شاید از زمین تا به خدا باید رفت...
شاید که قصه ی غصه ی گمشده را فراموش کنم... شاید...!
تمام حقایق با دروغ آمیخته میشود!!
I Always Remember You به یاد او...
لحظه نبودن نيستن ها ،
اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم... ديروز يادگاري هايت
همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند و برايم دلسوزي كردند.
البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و يادآوري خاطرات با تو
بودن. و نمی دانم چرا به تمام حرفهایم سکوت
تو غلبه می کند و تو لام تا کام بی حرفی . باز هم ستاره به
ستاره جستجويت كردم. ولي نيافتمت. از كهكشان دلسپردگي من
خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟ مهتاب كهكشان نيافتني
من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه
رقصان به سوي تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت
آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت. شايد او هم شيفته نگاه
مهربانت شد. باشد، اشكالي ندارد. تو عزيزي
، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است. كاش باران بعد از
ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد. هر پرنده سفر كرده اي
از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد، نام تو را بر زبان مي
آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و لحظه هاي زرد و بي صداي
مرا تو آبي و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك
ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند. همين حوالي بي قراري ها
باز هم گلهاي بي تابي شكفته. به يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي
شود. تو هم به ياد بي تابي
هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. به
مهرباني باران ، يادم
كن... در هر شبي كه بي ستاره شد...
کاغذهای سفید دفترم هرگز برای نوشتن دلتنگی هایم کافی نیست ... دریایی باید برای قلم زدن و آسمانی باید برای نگریستن و ابری برای گریستن .... و شاید رنگین کمانی برای دوست داشتن ! نه ...! دریا هم برای نوشتن کافی نیست بس دلم تنگ است ... !
درها همه بازند و دیگر قفسی نیست
پرواز چه باشد؟(که)برایم نفسی نیست یك آدم چوبین ،دروغی كه بزرگ است
یك چهره ی مبهم در آیینه كسی نیست تابوت بزرگم پر از قفل و پر از نور(!)
یك زنده ی مرده،برایش هوسی نیست
پاییز و زمستان،بهاری كه ندارم
یك برگ جوان هست! امید هرسی نیست
كر شد در و دیوار از آواز بلندم فرمان سكوت است غزل،،هم نفسی نیست...
نه به آن روزهای تراکم عاشقی
نه به این روزهای خلا عاطفی!! همیشه همین گونه بوده است. وقتی که دیگر نبود،من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت ،من به انتظار امدنش نشستم. وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد،من اورا دوست داشتم. همیشه همین گونه خواهد ماند.. چقدر به وجودش در این روزها نیازمندم ...
دوست من :
برنگرد،
این زندگی غمزده غیر از قفسی نیست
تنها نفسی هست ولی همنفسی نیست این قدر نپرسید کجا رفت و کی آمد اشعار پراکنده من مال کسی نیست مریم حیدرزاده
از باده ی نیست سرخوشم،سرخوش ومست!
سال ها پيش در کشور آلمان، زن و شوهري زندگي مي کردند. آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يک روز که براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند، ببر کوچکي در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد. مرد معتقد بود: نبايد به آن بچه ببر نزديک شد. به نظر او ببر مادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت. پس اگر احساس خطر مي کرد به هر دوي آنها حمله مي کرد و صدمه مي زد. اما زن انگار هيچ يک از جملات همسرش را نمي شنيد. خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش کشيد، دست همسرش را گرفت و گفت: عجله کن! ما بايد همين الآن سوار اتومبيل مان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر کوچک، عضوي از ا عضاي اين خانواده ي کوچک شد و آن دو با يک دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي کردند. سال ها از پي هم گذشت و ببر کوچک در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود که با آن خانواده بسيار مانوس بود. در گذر ايام، مرد درگذشت و … مدت زمان کوتاهي پس از اين اتفاق، دعوت نامه ي کاري براي يک ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد. زن با همه دلبستگي بي اندازه اي که به ببري داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود، ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگي اش دور شود. پس تصميم گرفت: ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد. در اين مورد با مسئولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزينه هاي شش ماهه، ببر را با يک دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و کارتي از مسئولان باغ وحش دريافت کرد تا هر زمان که مايل بود، بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد. دوري از ببر، برايش بسيار دشوار بود. روزهاي آخر قبل از مسافرت، مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها کنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد. سرانجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يک دنيا غم دوري، با ببرش وداع کرد. بعد از شش ماه که ماموريت به پايان رسيد، وقتي زن بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند، در حالي که از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد: عزيزم، عشق من، من برگشتم، اين شش ماه دلم برايت يک ذره شده بود، چقدر دوريت سخت بود، اما حالا من برگشتم و در حين ابراز اين جملات مهر آميز به سرعت در قفس را گشود: آغوش را باز کرد و ببر را با يک دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش کشيد. ناگهان صداي فريادهاي نگهبان قفس فضا را پر کرد: نه, بيا بيرون، بيا بيرون: اين ببر تو نيست. ببر تو بعد از اينکه اينجا رو ترک کردي, بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد. اين يک ببر وحشي گرسنه است. اما ديگر براي هر تذکري دير شده بود. ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي، ميان آغوش پر محبت زن، مثل يک بچه گربه، رام و آرام بود. اگرچه ببر مفهوم کلمات مهر آميزي را که زن به زبان آلماني ادا کرده بود، نمي فهميد اما محبت و عشق چيزي نبود که براي درکش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد. چرا که عشق آن قدر عميق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آن قدر متعالي است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود. براي هديه کردن محبت، يک دل ساده و صميمي کافي است، تا از دريچه ي يک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه کند. عشق يکي از زيباترين معجزه هاي خلقت است که هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني , چشم گير است. محبت همان جادوي بي نظيري است که روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي کند و لذتي در عشق ورزيدن هست که در طلب آن نيست. بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعکاسش , کل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر , شيرين و ارزشمند گردد. در کورترين گره ها، تاريک ترين نقطه ها، مسدودترين راه ها، عشق بي نظيرترين معجزه ي راه گشاست. مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست، ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سرسخت ترين قفل ها با کليد عشق و محبت گشودني است.پس: معجزه ي عشق را امتحان کن !
به سکوت آرام خانه کاغذی ات قسم که می دانم رویاهای تو به زیبایی خیالات من باورکردنی است. تو از سکوت من به باور عرفانی عشق رسیده ای. من از سکوت تو به نقطه نهایی ایمان رسیده ام. شاید نتوان درک کرد که گفته های ما از آن دنیای کاغذی که ساخته ایم، شنیدنی است. ولی می شود دست به کار شد و رنگ سبز به شاخه های خاکستری درختهای کاغذی کشید. من که نقاشی کردن می دانم. تو هم که نقاشی کردن می دانی. پس چرا دست به کار نمی شوی؟ وقتی بچه بودم، برایم آبرنگ نمی خریدند. می رفتم سراغ باغچه کنار رودخانه هر چه گلهای رنگی بود می چیدم و نقاشی می کردم. اگر کمی در باغ کاغذی کنار خانه کاغذی مان جستجو کنیم حتماً گلهای کاغذی دارد که رنگ قرمز عشق به باورهایمان بکشیم. (تقدیم به فهیمه عزیزم)
|
About![]()
فریاد من: نام من عشق است گنجشک های معبد انجیر عشق، شبی با بید می رقصم، شبی با باد می جنگم که چون شببو به وقت صبح، من بسیار دلتنگم مرا چون آینه هر کس به کیش خود پندارد و الّا من چو می با مست و هشیار یکرنگم، شبی در گوشه ی محراب قدری ربّنا خواندم همان یک بار تار موی یار افتاد در چنگم اگر دنیا مرا چندی برقصاند ملالی نیست که من گریاندهام یک عمر دنیا را به آهنگم به خاطر بسپریدم دشمنان! چون نام من عشق است فراموشم کنید ای دوستان! من مایۀ ننگم “مرا چشمان دل سنگی به خاک تیره بنشانید” همین یک جمله را با سرمه بنویسید بر سنگم ....... فصلی تازه در راه است دست در دست هم یک برگ سرخ ورق میخورد…
Home
|